تبليغاتX
یه آدم

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

وقتی به آفتاب سلامی دوباره نخواهیم کرد

از یه پارک خلوت که بپرسی بهترین خاطره ات رو تعریف کن :میگه قصه تکرار دستان دو انسان که به باور ایمان داشتند.

گوسفندا دیگه به صف نمی ایستند تا دو نفر از راه برسن و از تن و بدنشون واسه همدیگه خاطره بسازن . یکیشون میگفت :این مسخره است اگه بخواهیم فکر کنیم که اونا به بهونه گرسنگی میومدن اونجا .

وقتی زمستون تکرار میشه ،باید یادم بمونه که یه آدمی عدد ۷ رو برام مقدستر از اون چیزی که هست ،نقاشی کرده.نقاشیا یه روز برفی میشن و یه روز رنگ یه خونه با چند تا آدم به خود میگیرن.

وقتی تن آدم بوی دستای یکی دیگه رو بده ،دیگه هیچوقت نمیتونی از خاطره هات فرار کنی. آخه من همیشه همراه منم و تو همراه تویی.

خاطره میگفت:من خود خود زندگیم.چرا باورم نمیکنید..

سرمو انداختم پایین.

قصه که تموم نمیشه.قصه منم که هر روزم یه رنگه.یه روز سبز و یه روز عسلی. مزه شیرین موندنی نیست اما به یاد موندنیه...اگه ازش لذت برده باشی هر روز با یادش دهنت شیرین میشه و اگه.........فراموش میکنی.

درست مثل آدمایی که که خودشون رو فراموش میکنن.من کی بودم...کی هستن...و کی خواهم شد.

امان از باورها.

قصه به اونجا میر سه که یه عالم بهاری میشم...خودم که نه ، چشمام.آخ که وقتی آدما به حرفای چشمای خودشون هم اعتماد نداشته باشن ،وقتی چشمای آدما فریاد بزنه و ما بی تفاوت از اونا بگذریم.چشمای خودتو میگم نه مال من.

وقتی باور کنی که بالهات شکسته،درهای قلعه بسته......آخ شاملو :اگه تا زوده بلند شین ،سوار اسب من شین...

یه روز یه دختری بود که یه قیچی بزرگ برداشت و اول و آخر قصه رو به هم وصل کرد به امید روز خوشی.روز سفید. روز جوانه زدن.راستی جوونه روی چی؟روی کی؟ روی خاک؟ روی درخت؟

وقتی میبینم خاک بودم اما حالا خاک شدم................

کاش یکی درد منو درمون میکرد.کاش یکی میفهمید اندوه منو.

از تو نوشتن قدقن.گلایه کردن غدقن.عطر خوشس زن قدقن.با همو تنها غدقن . من غدقن تو قدقن . رقص سایه ها قدقن. برای حرف تازه اجازه بی اجازه.برای عشق تازه اجازه بی اجازه.

از فردا که تو نیستی آدمکهای داستانمان بر من هجوم میارن و تو نیستی.

امان از این رنگ بازی آدمها.

میگفتند و گفتم و هزار بار تکرار کردم که آتشی که زود میافروزد زود هم رو به خاموشی میبرد.

اکنون من مانده ام با تمام عشق روز افزونی که به دختری دارم که به او هیچ امیدی نیست.من درحرکتم و او رو به عقب میرود.

باور کنم یا نه اما حقیقت این است که تمام آرزوهایم ،آرمانهایم،و آنچه با هم ساخته بودیم ویران شد .

آخ خاطره ها .وای برمن.

حالا آدامستو دوباره بذار توی دهنت و شروع کن به جویدن...چون عسل خانم که برگشته بودن دوباره دارن میرن.درست مانند روز اول که آمدی و رفتی و دوباره آمدی.اما اینبار آمدی و رفتی و دوباره آمدی و باز رفتی....

و اکنون رفته ای...و اکنون رفته ام...و اکنون مرا از یاد برده ای ... و اکنون تو را در قلبم جای داده ام...و اکنون تنهاهستم.

پایان

نوشته شده توسط یه آدم در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

میگوییم تغییر ... میخواننددمکراسی

میگوییم موسوی ... میخوانند احمدی

میگوییم اعتراض ... میخوانند شورش

میگوییم سکوت ... میخوانند آشوب

میگوییم تکرار... میخوانند ..................... اینبار نمیشنوند تا بخوانند

چرا که هر بار گفتیم  نه ...... خواندند آری

 

نوشته شده توسط یه آدم در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم آبان 1387

اینجا ایران است . نیست

اینجا آدمهایش رنگ باخته اند... حتی آدم بودن را

اینجا که هستم باید خیلی چیزها را نبینم . نشنوم و درک نکنم

باید نفهمم چا آدما به قوانین طبیعت اعتنا نمیکنند. چرا به آداب آدمیت پشت پا میزنند و چرا گاهی وقتها انسانیت را به تمسخر میگیرند

دختری را دیدم که دست در دست همسرش از خیابانی میگذشت و پسرانی جوان که بی اعتنا به حضور آدمی که با او بود برای بدست آوردنش رقابت میکردند ( بیاد فرهنگ چند هزار ساله مان افتادم )

گذشتن از آدمها برای رسیدن به هدف

پسری که اگر محبوبش با او همبستر نشود او را رها میسازد و ماهی چند بار با چند نفر همخواب میشود ـ دم از غیرت میزد و لقب مریم مقدس را برازنده خواهر خود میدانست که اگر او دست از پا خطا کند او را نابود خواهد کرد . آخر ما ایرانیها غیرت داریم

پدری که بخاطر اضافه وزن مادری او را رها میسازد

مردهای قدیمی آدرس تمامی فاحشه خانه های سابق شهر را میدانند. یا به آنجا میرفتند و یا به این مردها تهمت زده اند. وای بر ما ملت مسلمان دین دار که بر آدمهای مومن تهمت هرزگی میزنیم

فلانی دم از دینداری مید اما از جانب خود حکم صادر کرده بود که ۲ ماه از سال را انسان باشد و ۱۰ ماه دیگر را حیوان. البته خدا رو شکر این دسته از آدمها در ایران بسیار اندکند۷۰۰۰۰۰۰۰ میلیون نفر

خلاصه اینکه این قصه سر دررررررررراز دارد و حوصله شنیدن میخواهد.

                دوباره سلام به همه دوستان قدیمیم

                                        یه آدم

 

نوشته شده توسط یه آدم در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

یه حس دوست داشتنی

 

وقتی یه آدمی توی دلت خونه میکنه و کم کم احساس میکنی که دوستش داری.

اینقدر با دست نامهربون زمونه میجنگه تا یادت بیاد دوست داشتن چه شکلیه.

وقتی کم نمیاره...

اونوقته که باید به این همه نامردی و دورنگی زمونه یه پشت پا زد و خندید.

هنوز هم میشه آدمهای خوب رو گلچین کرد ........میشه دید.

چقدر امید و آرمان ساخته میشه برای آینده تا آدما از من به ما تبدیل بشن و جاده رو همسفر .

باید خوب باشم... به همین سادگی . . . چون ادم خوب و دوست داشتنیه .

از برای دختری بنام عسل

 

سال نو همه تون مبارک

نوشته شده توسط یه آدم در 2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

بی شعورها ...

بی شعورها یه قدم بیان جلو

 

اگه احساس کردی با دیدن یه جنس مخالف ُ بهت وحی میشه که باید یه چیز دریوری بهش بگی ...

اگه یه روز به این نتیجه رسیدی که از همه آدمهای دور و برت بیشترترتر میفهمی ...

اگه ابراز علاقه به همسرت رو فراموش کردی ...

اگه از چراغ قرمز عابر پیاده رد شدی ...

اگه وقتی توی تاکسی نشستی از پول و چک و دلار و ۱۷ کامیون شمش طلا حرف زدی ...

اگه توی تاکسی سیگار روشن میکنی ...

اگه دلت میخواد ۱۸ تا زن رنگوارنگ داشته باشی و هیزی میکنی و ...

اگه وقتی پشت یه ماشین معمولی نشستی ُ احساس مرسدس بنز بهت دست داد و مدل نشستنت عوض شد ...

اگه احساس کردی که از همه خوش تیپتر و خوشکلتر و پولدارتر و ...هستی

و ...........

شک نکن که آدم بی شعوری هستی

و اگه توی بی شعور بودنت شک کردی    ُ  مطمئن باش که علاوه بر اینکه خیلی بی شعوری -  احمق هم هستی .

با احترام به همه ... یه آدم

نوشته شده توسط یه آدم در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

شنیدن صدای یه دوست بعد از سالها میتونه آدم رو تا مرز بهاری شدن چشمها پیش ببره .

برگشتنت رو باورم نمیشد ... بی اختیار اشک ریختم

یادش به خیر صفحات خاک خورده خاطراتم

ای کاش قصه به گونه ای دیگر رقم میخورد

ای کاش زمانه . . .

پس از شنیدن صدایت  ُ لبریزم از تنهایی و انچه که تو را نباید به تصویر کشید

چقدر از گذشته ها گفتیم و گریستیم

ای کاش . . .

نوشته شده توسط یه آدم در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

سگ دونی

 

خوشم اومد از وبلاگش.

به مزاج هر کی خوش نمیاد ُ باید یه آینه بهش هدیه بدن .

از بابت نوشته هات ممنون آقای.........

من افشا میکنم : آقای فرامرز خان .

من باهات حال کردم:

 www.sagdooni.blogfa.com

نوشته شده توسط یه آدم در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

ایست - شما لباستون مناسب نیست

ایست - شما لباستون مناسب نیست

 

آخ که سیاه زخم میگیره دل دخترایی که به جرم یخ نکردن توی چله زمستون خدا به جرم پوشیدن چکمه بهشون مهر بد میزنن .

چقدر چشماشون بارونی میشه و میبینیم و سرمون رو میاندازیم پایین ...رهگذریم ؟ .....نه ؟

توی چشماشون یه واژه به سمت رهگذرا موج میزنه ...یکی بیاد پادرمیونی کنه . التماسه .....نه؟

وای که تو این دوره سیاهه -  زیبایی هم میشه جرم ...مسخرس ...نه ؟

درس خوندی و بیکاری - خوشی نداری - جایی رو برای تخلیه انرژیت نداری - پدرت آدم دگمیه - آرزوهاتو گم کردی - تنهات گذاشتن - پول نداری - و ...... به درک . باید یه کلمه رو توی ذهنت فرو کنی  : دیکتاتوری

توباید شوهر کنی و بشوری و بپذی و بسابی و بروفی و بچه دار بشی و واسه شوهرت غذابپذی و ...

و سر کار نری و اصلا" از خونه بیرون نری و مطیع باشی و به واجبات دینیت ( که معلوم نیست از کجا اومدن ) کورکورانه عمل کنی تا بهت بگن ... یک زن خوب

آهای دخترک غریبه سرزمینم ...دستانت را به نشانه دوستی میفشارم و باور کن که :

من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک                    تدبیر  خون  بهای  یار  دگر  کنم

یه عالم خاک . یه دشت شقایق . یه دنیا نفرت ...یه آدم

نوشته شده توسط یه آدم در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

تمام

لطفا" بخونید وبخندید و یا گریه کنید

آخرین ترانه من در نقش یه آدم

 

نمیخوام واسه وبلاگم تولد بگیرم . میخوام یه آدم رو خاکش کنم .میخوام تموم بشه این واژه که با بوی کثافت همراه شده . میخوام دورت بندازم آقای یه آدم ...لازم به خدا حافظی هم نداری ُ فقط برو گمشو .

آدم بودن رو که یادت رفته . خیلی چیزا رو هم گم کردی . خوب از این به بعد اسمت رو عوض کن و یه چیز دیگه بذار . نمیدونم چی ولی .....

                                    تف شدن تف شدن دیگه ...تو یا بانو فرقی نداره .

منم خودم رو تف میکنم .تفففففففففففففففففففففففففففففففففففففف. . .

مشکلات تو هم به هیچ کس مربوط نمیشه ...میدونی چرا ؟ چون اونا هم دچار مشکلاتن .

آقا جون تعطیلش کن و برو ...مثل خیلی چیزای دیگه که تعطیلشون کردی .

این آخرین ترانه من است . دلپذیر . دلنشین . پیش از این نبوده بیش از این  :

یه آدم خوش ادا

خوش زبون و با ریا

وقتی بهت میگه سلام ...ادب میگه که تو بهش بگی سلام  

داره آواز میخونه درم درم

صدای ساز نمیاد . طبل اتیش د د دم

دیوکه قصه ما           میادش از اون دورا         ساز و دمبک نداره         هیچی فرصت نداره

میرقصه و میرقصونه        شعر میخونه      میخندونه 

میاد بالا توی دلت            یه هویی میشه     آخ که تموم مشکلت

آدما رو گم میکنی         از ترس یه هو   هول میکنی     فکر میکنی شاخ داره  

مگه دیو که اخه فکر میکنی    شاید با تو کار داره ؟

یه روز یه جا گمش میشه     اگه بخوای صداش کنی   صدای تو ناله تودلت میشه

آسمونا بسه میشن    کلاغا بال خسه میشن

نه پیغومی نه ابری نه ناله درختی

سکوت میشه تو دنیاش     میدونی : دنیای واویلاش

همه چی تموم میشه    آقا پسر حروم میشه

.................

..........

..

شاید که بارون بزنه . آخ اگه بارون بزنه    آخ اگه بارون بزنه

یه روز بارون میزنه

به خدا که دوباره بارون میزنه

با بارون دلش تو دستات ...............میزنه ؟ میمونه ؟ میمیره ؟ میاد ؟

دلش میخواد بیاد .  .  .  .  .میاد

با یه اسم دیگه و یه ......دیگه میام .

پایان یه آدم.....)

با طل شد

در اطاقی که به اندازه یک تنهاییست  دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد  به زوای زیبای گلها در گلدان

مرگ من روزی فرا خواهد رسید  

 .........................................................................................................................................

نوشته شده توسط یه آدم در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم آذر 1386

آدم یخی

هی فلانی ...

خیلی وقته که دیگه بودن یا نبودن آدمها برام زیاد فرقی نداره .

دیر زمانیست که از دیدن زیبا رویی قلبم به تپیدن نمی افته .

فراموش کردم به شمارش افتادن نفس چطوری بود.

باشید یا نباشید ...بمونید یا نمونید ُ  در من هیچ رنگی تغییر نمیکنه .

شدم آدم یخی

هر چند که توی آدم بودن خودم هم دچار تردیدم.

من کجا خوابم برد

 یه ........    نمیدونم

نوشته شده توسط یه آدم در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •